Kos, Amjekh, Jot, Koon

Monday, August 15, 2005

من در رويا

سلام اميدوارم كه از خاطرات قبلي من خوشتون اومده باشه
خاطره جديد من مربوط ميشه بعد از رابطه با ناهيد خانوم.
از اينجا شروع كنم كه مامانم مدير دبيرستان بود و معمولا از كله صبح تا آخر شب مشغول كار توي دبيرستان بود
مادرم به خاطر شغلي كه داشت با خيلي‌ها دوست و خيلي‌ها رو مي‌شناخت و من به خاطر معلوماتي كه داشتم هميشه مورد توجه همكاران مادرم بودم
يه روز مادرم به من گفت آزيتا خانوم ازم خواسته كه بهت بگم باهاش تماس بگيري و قرار بزاريد تا براي تدريس رياضي بري و به رويا درس بدي نا گفته نماند كه آزيتا خانوم خودش از دبيران خوب زبان بود
من شب همون روز با آزيتا خانوم تماس گرفتم و قرار چهارشنبه بعد از ظهر رو با اون گذاشتم تا برم خونشون
روزها پشت سر هم مي‌گذشتند تا اينكه روزشمار روز چهارشنبه رو نشون داد و من هم مثل معلم‌هاي مرتب راه افتادم تا سر ساعت 3 اونجا باشم ساعت دقيقا سه بود كه در خونشون و زدم ولي كسي جواب نداد مدتي صبر كردم و دوباره در رو زدم از پشت آيفون رويا با يه صداي خواب آلود جواب داد كيه؟ من گفتم رضا هستم براي درس رياضيتون اومدم در و به روم باز كرد و من هم خوشحال وارد شدم. ديدم رويا با يه تاپ و شلوار سندبادي جلوم ايستاده و چشاشم باد كرده بعد از احوال پرسي گفتم انگار منتظر من نبوديد گفت راستشو بخواييد مامانم قرار فردا رو با شما گذاشته ولي باز اشكالي نداره الان من آماده مي شم تا شروع كنيم (بعدا فهميدم كه مادرش به من گفته چهارشنبه نيستم نميشه فرداش بياييد) خلاصه رفت تو اتاقش و لباساشو عوض كرد و كتابا و جزوه هاشو برداشت و اومد
به به چقدر زيبا شده بود يه تاپ صورتي تنش بود با يه دامن كوتاه.
اومد و نشست كنار من اون طرف كنج ميز من هم اين طرف نشسته بودم و هي موقع جابجا كردن پاهام به پاهاش مي خورد و موقعي كه من نگاش ميكردم مي خنديد يهو گفت رضا اصلا اينارو بزار براي فردا بيا الان با هم صحبت كنيم خيلي دوست دارم بدونم شما پسرا تو مدرسه از چه چيزهايي صحبت مي كنيد من هم گفتم باشه مي گم به شرط اينكه تو هم بگي
و من هم شروع كردم به ادامه دادن كا آره ما بيشتر در مورد درس صحبت مي كنيم و از اين حرفا برگشت گفت دروغ مي گي. گفتم چطور؟ گفت من كه خوب مي دونم كه تو از همه دوستات شيطون تري و ادامه داد مريم دوستم از دوست پسرش كه دوست صميمي شما باشه همه چيزو به من گفته
آقا ما رو ميگي از شرمندگي سرخ شديم
گفت حالا راستشو بگو...
گفتم حقيقتش بيشتر از شماها (دخترا) صحبت مي كنيم ولي الان كه قرار نيست از اين حرفا بزنيم. گفت بستگي داره. گفتم به چي؟ گفت به موقعيتمون!... گفتم كه خوب مگه چيه؟ گفت الان كه جوره تعريف كن مامان تا 9 كلاس تقويتي داره و بابا هم بيمارستان شيفتشه
خيالم راحت شد و شروع كردم به تعريف كردن كه خوابايي كه مي بينيم و فيلمايي كه ميبينيم رو به هم تعريف مي كنيم و در اين حين بود كه احساسا كردم پاهاي رويا به پاهاي من مي خوره. من به تعريفهام ادامه دادم تا اونجايي كه احساس كردم رويا داره پاهاشو به پاهاي من مي ماله و اين حاج آقاي ما هم كه از خدا خواسته از خواب بيدار شدند و شروع كردند بهتكون خوردن
پرسيدم رويا ميشه يه چيزي ازت بپرسم؟ گفت آره. گفتم راستشو ميگي؟ گفت حتما. گفتم منظورت از اين كارا اونيه كه من فكر مي كنم. لبخندي كرد و با سرش اشاره كرد آره
من هم بيكار ننشستم و زود دستامو روي دستش گذاشتم...
ادامه هفتة بعد

Friday, July 29, 2005

كردن ناهيد


سالها بعد
حدودا دو سال از اين موضوع مي‌گذشت و من وارد كلاس اول شده بودم و خودبخود از رفت و آمد من به خونه ناهيد كم شد. و كلاس دوم كاملا قطع شد.
موضوعي كه الان مي‌خوام براتون تعريف كنم مال يازده سال بعد از موضوع اوليه.
زمستون بود و من كلاس دوم دبيرستان بودم. ساعت 11 بود كه بدليل نيومدن معلممون كلاس تعطيل شد و همه به خونه‌هامون رفتيم. من به سر دالون خونمون كه رسيدم ديدم ناهيد خانوم پنجره رو باز كرد و گفت رضا زود بيا دم در كارت دارم و من رفتم دم در و اون درو باز كرد و منو به داخل هدايت كرد.
ازش پرسيدم كه چيكار داري گفت بيا تو بهت مي‌گم. رفتيم تو به من گفت بشين الان ميام. رفت و يه ليوان چايي داغ برام آورد و گفت تا تو چاييتو بخوري من برمي‌گردم.
من شروع به خوردن چايي كردم عجب چايي بود بعد از اون هواي سرد همچين چايي مي‌‌چسبيد. چاييم هنوز تموم نشده بود كه ناهيد منو از اتاق خوابشون صدا كرد و من رفتم در زدم گفت: بيا تو ديگه. و رفتم تو ديدم ناهيد خانوم به يه لباس خواب كاملا سكسي درا كشيده رو تخت و منو به طرف خودش دعوت مي‌كنه با شك و ترديد نزديك شدم گفتم: چيكارم داري؟ گفت نمي‌خوام اذيتت كنم مي‌خوام اون كاري كه بهت قولشو داده بودم كه بزرگ بشي بگم الان كاملا نشونت بدم. و دست منو گرفت و كشيد طرف خودش بدون هيچ منظوري موقع نشستن روي تخت دستم از روي لباسش به پاهاش خورد لباسش به قدري نرم سرسري بود روي تنش ليز خورد اين موضوع باعث شد كه كيرم مثل سيخ از زير به شلوارم فشار بياره
ناهيد گفت عزيزم نمي‌خواي شروع كني و من هم از خدا خواسته چيزايي كه تو فيلما ديده بودم و اون جايي كه از بچه‌گي دوست داشتم مورد حمله قرار دادم و شروع كردم به چلوندن سينه‌هاش ناهيد شروع كرد به ناله كردن و هي مي‌گفت يواشتر مگه تا حالا سينه نديدي زيادي فشار نده سرخ مي‌شيه علي مي‌فهمه ولي من بدون توجه به حرفاش كارمو ادامه دادم با دست چپم شروع به مالوندن كسش از روي شورت كردم اين كارم هي شديدتر و شديدتر مي‌كردم تا اونجايي كه ناله‌هاش تبديل به جيغ شد. يواش يواش لباسشو از پايين به طرف بالا كشيدم همينطور كاداشتم سينه‌هاشو مي‌خوردم خودمو روش انداختمو لباس خوابشو در آوردم اون بيار نموند و شروع كرد به بالا كشيدن پليور من و اونو از تنم درآورد و انداخت گوشه اتاق حالا ديگه دوتاييمون نيمتنه بالامون لخت بود و سينه‌هامون به هم چسبيده بود آروم رو تنش خودمو ليز دادم و ليس زنون رفتم پايين تا به شورتش رسيدم عجب بوي خوبي مي‌داد انگار كه در شيشه عطري رو برداشته باشي. از روي شلوار هي كسشو ليس مي‌زدم اون هي ناله ميكرد ديگه صبرم تموم شد و با دستام كمربندمو باز كردم و با زبون دو دندونام شروع به ماليدن كسش و در آوردن شورتش كردم از طرف ديگه كيرمو كه داشت شورتمو جر مي‌داد در مي‌آوردم بيرون ديگه كاملا لخت شده بوديم و هيچي تو تنمون نبود و كس زيباي ناهيد هم روبروي من بود. عجب كسي بود بدون مو و برعكس كسهايي كه تو فيلما ديده بودم عين سينه‌هاش صاف و سفيد و بدون چروك بود. شروع كردم به ليسيدن چوچولش داشت جيغ مي‌كشيد يكمي ديگه كه ادامه دادم داشت ديوونه مي‌شد و هي مي‌گفت منو بكن زود باش ولي من نمي‌خواستم بدون اينكه كيرمو ساك بزنه اونو بكنم به همين خاطر برگشتم طوري كه كيرم جلوي دهنش قرار بگيره و بعد شروع به خوردن كسش كردم اونكه متوجه منظورم شده بود شروع كرد به خوردن كيرم با چنان ولعي ساك مي‌زد كه داشت آبم مي‌اومد. زود كيرمو از دهنش كشيدم بيرون و يه چرخي رو بدنش زدم و كيمو جلوي كسش گذاشتم خيلي حشري شده بود ازم مي‌خواست كيرمو بكنم تو كسش و من هم نامردي نكرده و يهويي كيرمو كردم توش اولش يه جيغ كوتاهي زد و بعد هم يه آهي از روي لذت كشيد (ناگفته نماند كه كير من حدود 12 سانتيمتر طول و سه و نيم سانت قطر داره) و بدون هيچ مكثي پاهاشو دادم بالا بطوري كه دستام پشت زانوهاش قرار گرفت و ديگه نمي‌تونست پاهاشو پايين بياره و كسش هم دقيقا روبروي كيرم بود و از نهايت اندازه كيرم ميتونستم براي گاييدنش استفاده كنم سريع كارمو ادامه مي دادم وقتي كيرمو بيرون مي‌كشيدم ساكت مي‌شد و زماني كه كيرمو به ته كسش ميزدم يه آهي مي‌گفت من كارمو خوب بلد بودم و چون اهل جغ و ... نبودم كمر سفت سختي داشتم حدود 9-10 دقيقه بود كه داشتم مي‌كردمش و براي اينكه كارام براش تكراري نشه همونطوري كه كيرم تو كسش بود برش گردوندم و به بغل خوابوندمش و شروع كردم به تلمبه زدن ديگه دادش بلند شده بود و يهو لرزه‌اي تمام وجودش رو گرفت. بله ناهيد خانوم ارضا شده بود همونطوري كه تلمبه مي‌زدم احساس كردم كه كيرم خيس شد و راحتتر ميره و برمي‌گرده اونقدر ادامه دادم تا احساس كردم داره آبم مياد بهش گفتم داره مياد گفت همشو بريز توش من كه اجاقم كوره. جاتون خالي تمام آبمو تا قطره آخر ريختم توش و خودمو انداختم روش و همونطوري كه كيرم تو كسش بود روش خوابيدم بعد از پنچ دقيقه دوباره حس خوبي ازم خواست كه كارمو ناتموم نزارم و ادامه بدم همونطوري كه روش بودم شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن گونه‌هاش و گوشاش كه دوباره حشري شد كير من كه ماشاله كم نمي‌آورد دوباره تو كسش راست شد با آبي كه تو كسش خالي كردم شروع كردم به تلمبه زدن و آبه باعث شده بود تا داخل كسش كف كنه و سفيدي‌هاي كفش ازش بزنه بيرون تماشاي اين صحنه برام خيلي جالب و دوست داشتني بود توي يه لحظه فكري به نظرم رسيد تا حالا كه كير من ليز از پشت هم يه امتحاني بكنم دوباره پاشهاو دادم بالا اين دفعه فشار و با دستام به پاهاش بيشتر كردم تا سوراخ كونش بياد بالاتر همينكه سوراخش اومد بالا بدون هيچ اجازه‌اي كيرمو از كسش كشيدم بيرون و ناغافل كردم تو كونش چون آمادگي قبلي نداشت تا سوراخ كونشو تنگ كنه كيرم به راحتي تا ته رفت توش ولي چشتون روز بد نبينه چنان جيغي كشيد كه گوشام كر شد و بعدشم از حال رفت ولي من كه تو اون لحظه شهوت تمام وجودمو گرفته بود و هيچي حاليم نبود شديدا شروع كردم به جر دادن كونش. ديگه داشتم از لذت منفجر مي‌شدم و همينطور كارمو ادامه مي‌دادم تا يواش يواش چشاشو باز كرد و تنها كلمه‌اي كه بهم گفت اين بود«نامرد» و چشاشو بست من ديگه داشتم مي‌شدم آبمو همشو ريختم تو كونش بطوري كه از بغلاي سوراخش زد بيرون دقيقتر كه نگاه كردم ايندفعه بجاي كف سفيد كف نارنجي مياد. بله من سوراخ كونشو جر داده بودم و همه كس و كونش و ملافه‌ها خوني شده بود. دلم براش سوخت و از خودم بدم اومد. بغلش كردم و بردمش حموم روي همون سكوي قديمي خوابوندمش و اينبار من شروع كردم به شستن و تميز كردن اون و چشاشو باز كرد و درحالي كه اشك تو چشاش بود گفت رضا بازم مثل بچه‌گيت منو مي‌كني بله دوباره توي همون حالتي كه يازده سال پيش كرده بودمش دوباره كردمش اينبار هم تمام آبمو ريختم تو كسش.
ناهيد زن خوبي بود. دلم هميشه براش مي‌سوخت. اون منو مثل بچه خودش دوست داشت...
منتظر خاطره بعدي باشد

خاطره منو ناهيد خانوم

سلام
خاطره‌اي كه مي‌خوام براتون تعريف كنم مربوط به اولين سكس من در 22 سال پيش ميشه. لازم به ذكره كه من الآن 27 سالمه!
حدود سال 62 بود كه من 5 سال داشتم، ما همسايه‌اي داشتيم به نام ناهيد كه بچه‌دار نمي‌شد و بعدها كه بزرگ شدم و حساب كردم، ديدم سال 62 حدود 21 سال بيشتر نداشت.
اون علاقه شديدي به بچه داشت و با من زياد بازي مي‌كرد. و چندين بار با اجازه‌ي مامانم منو به حموم برده بود و هميشه هم خودش با لباس حموم ميومد و منو حموم مي‌كرد.
يه روز دوباره از مامانم خواست تا لباسهاي منو بده تا منو به حموم ببره. حموم خونه‌ي ناهيد خانم اينا يه سكوي تقريبا كوتاه داشت كه هميشه منو روي اون مي‌نشوند و ليف و كيسه مي‌كشيد. اين دفعه ناهيد لباسهاي خودش رو هم موقع حموم اومدن در آورد و لخت با يه شورت اومد تو، من كه علاقه‌ي زيادي به سينه داشتم از همون اول از هر فرصتي براي دست زدن به اونا استفاده مي‌كردم و مي‌مالوندمشون خلاصه ناهيد وقتي كه كاملا منو شست به من گفت تا گوشه‌اي از حموم پشت به اون واستم نگاه هم نكنم. منكه نمي‌تونستم چيزي رو كه از من خواسته بود انجام دهم زير چشمي اونو نگاه كردم و ديدم كه شورتش رو درآورده بود و داشت خودش رو مي‌شست ناخودآگاه برگشت و ديد كه من دارم نگاه ميكنم و گفت مگه نگفتم نگاه نكن ولي من همچنان نگاه ميكردم چونكه جاي جديدي رو كشف كرده بودم. بهش گفتم پس چرا تا از اوناي من نداري و اون در جواب من ابتدا يه نگاه عصباني كرد و بعد خندش گرفت و گفت آخه ما خانوما كه از اونا نداريم من همه اي حرفا جاي سوال بود و پرسيدم چرا؟ و اون در جواب گفت: آخه اونجاي ما بايد با يه چيز ديگه پرشه مثلا من سينه دارم ولي سينه‌هاي تو كوچيكه در عوض تو دول داري ولي من ندارم و اگه دول تو بره تو اونجاي من منو تو برابر مي‌شيم. پرسيدم چجوري گفت بزرگ كه شدي بهت مي‌گم... و من پامو كردم تو يه كفش كه الا بلا بايد الان بگي و آخر سر قبول كرد و گفت: آخه با اين دو تو نميشه كه حالا حالاها خيلي كوچيكه... و رفت روي سكو دراز كشيد و گفت تو هم بيا من رفتم و پاهاشو باز كرد و به من گهت بيا وسط پاها واستا و با دستش دول كوچك منو گرفت و برد طرف اونجاش به هر زحمتي بود دول خوابيده‌ي منو كرد اون تو و گفت اينجوري حالا منو تو برابريم نه تو دول داري و نه من اوجام خاليه اون موقع‌ها چيزي نمي‌فهميدم و هيچ حسي نداشتم ولي گرماي داخل اونجاش دلچسب بود...
ناهيد از من قول گرفت كه اين موضوع رو به كسي نگم وگرنه ديگه حق ندارم باهاش حموم برم و ...
سالها به همين منوال گذشت و من بزرگتر و بزرگتر مي‌شدم...
ادامه در خاطره‌ي بعدي

Thursday, July 28, 2005

خوش آمديد

به سايت خودتان خوش آمديد .
من سعي خواهم كرد در اين سايت خاطرات خودم را براي شما تعريف كنم.
اميدوارم بتوانم در اين را موفق باشم.

با تشكر
دوستدار آمجخ